تبلیغات
قاصدک

قاصدک
قالب وبلاگ

یا صابر

 « خاطرات شهدا »

15،16سالش بیشتر نمی شد ، هنوز پشت لبش سبز نشده بود . از پیشنهادی که داده بود، خجالت کشیدم . ادعای بزرگی ام می شد. گفته بودم خودم روی سیم خار دار می خوابم ، اما قبول نکرده بود. با صلابت تمام جلویم ایستاده بود .

_ مقصر خودم بودم. خودم هم باید جبران کنم.

بالاخرهرسیدیم به سیم های خاردار . چند ردیف سیم خاردار روی هم چیده شده بود . رو به حمید کردم :

_ سیم چین رو بده .

صدایی نیامد . برگشتم . چهره اش را دید . به وضوح شرمنده بود .

_ حاجی شرمنده . من دفعه اولی [ گریه می کرد ] . خمپاره که کنارمون خورد ، هول شدم ؛ سیم چین رو جا گذاشتم .

بدون سیم چین کار گره می خورد . گروهان های دیگر از مسیرهای مختلف حمله کرده بودند . ما هم باید از این مسیر جلو می رفتیم . اگر از سیم های خاردار رد نمی شدیم ، عملیات ابتر می ماند . بقیه بچه ها منتظر بودند تا سر ساعت معیّن از سیم ها رد شویم و به محل تعیین شده برسیم . مستأصل مانده بودیم . نمی دانستم چه کنم . یک باره رو به من کرد :

_ حاجی ! من می خوابم رو سیم ها . شما از روم رد بشین .

چه می گفت ؟ زل زدم توی چشم هایش . در حرفی که زده بودمصمّم بود . گفتم :

_ اگر قرار باشه کسی این کار بکنه ، منم نه تو .

جلویم ایستاد :

_ والله اگر بگذارم این کارو بکنی . 15 ، 16 سالش بیشتر نبود ... .

فرمانده گروهان بود . از عملیات برمی گشتم . می گفت :

_ من وقتی از رو پسره پریدم ، از خودم بدم اومد .خیلی خجالت کشیدم . صدای شکستن استخوان های دنده اش رو شنیدم .

حال فرض کنید 490 نفر روی بدنی زنده پا بذارند و از سیم خاردار رد شوند از این بدن چه می ماند ؟


[ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ] [ 09:37 ب.ظ ] [ علی س ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

با سلام و خوش آمدگویی محضر تمامی نظاره کنندگان عزیز .
امیدوارم مطالب مورد پسند شما عزیزان واقع بشه
نظر فراموش نشه
سپاسگزارم
نویسندگان
نظر سنجی
نظرات خود را در مورد این وبلاگ ، ارسال کنید ؟









آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

.

mmolavi2@yahoo.com